include_once("common_lab_header.php");
Excerpt for آنان که با منند بیایند ـ جلد ۲ by , available in its entirety at Smashwords

آنان که با منند‌، بیایند

جلد ۲

(رمان تاریخی)

علیرضا خالوکاکایی ـ ع. طارق

آغاز نگارش: بهار ۱۳۸۶

پایان نگارش: پاییز۱۳۹۷

isbn: 9780463345030

Author: Ali reza khalo kakaee

Publisher: Smashwords, Inc







































ـ شنیده ام که قصد سفر داری... به کجا؟ برادر!

دلنگران و پرتشویش‌، بیقرار شنیدن پاسخ‌، محمد بن حنفیه‌، برادر ناتنی اش‌، در واپسین روزهای اقامت در مدینه‌، راه را بر او گرفته بود.

تکرار سوال‌، با عطشی بیشتر از پیش‌، به شنیدن پاسخ:

ـ برادر! شنیده ام که تو را قصد خروج در سراست.

سکوت معنی دار حسین.

سماجت محمد بر سوال و تلاش برای تأثیرگذاری عاطفی بر رای برادر.

ـ به جای امنی رو! و از آنجا فرستادگانی نزد مردم فرست و از ایشان بیعت خواه. اگر پذیرفتند‌، خدای را سپاس گذار؛ و اگر با کس دیگر بیعت کردند‌، خداوند از عقل و دین تو نکاهد و به فضل و مروت تو کاهشی نرساند...

ـ ای برادر! به کجا سفرکنم؟

ـ به مکه رو! و در آنجا باش و گرنه‌، به یمن؛ چه ایشان یاران جد و پدر تو هستند و بلادشان پر«نعمت» است. اگر در یمن نیز «آسایش»ی به دست نشد‌، پیوسته از ریگستان ها و کوهساران؛ از جایی به جایی رو. نگران مباش سرنوشت مردم چه خواهدشد؛ چه نظر تو صائب تر از آنهاست.

...

بلعجب سخنا! آیا این کلام محمد بن حنفیه است؟!! گُرد‌گردن‌فرازِ عرصه های هولناک نبرد‌، سردارِ به گردابِ مرگ فرورونده‌ی پیشتاز‌، جلودارِ پرچم به دست سپاه علی؛ آن که پدرش هنگام سپردن درفش پیشروی به قلب دشمن ـ خطاب به او در کلامی حماسی ـ غرید:

«کوه ها بجنبند‌، تو از جایت مجنب!‌، دندان روی دندان فشار‌، کاسه‌ی سرت را به خدا عاریت ده! و پای خود را‌، میخ وار در زمین فروکوب‌! چشم از دنباله‌ی لشگر برگیر! و به زیر خوابان! و بدان که پیروزی از جانب خدای سبحان است».

این مرد جنگی را چه شده است که حسین را به پرهیز از نبرد فراخوان می دهد؛ به «امنیت»‌، «آسایش» و چشم فروبستن به قامت فاجعه؛ و پنبه در گوش نهادن و ننیوشیدن ضجه‌ی عصمتْ به غارت رفتگان و ناله‌ی مردان در زنجیر؛ و آنگاه خدای را در خلوت پرستیدن!... نه‌، این‌، نه کیش حسین است. خدای را به چنین نیایشی چه نیاز. فرشتگان‌، در نُه توی درندشت آسمان‌، فراوانند و قدیسان دامن نیالود پاک دوسیه‌، بسیار.

و پاسخ دندان شکن حسین:

ـ به خدا اگر در تمام دنیا پناهگاهی نباشد‌، من با یزید‌، پسرمعاویه بیعت نخواهم کرد.

لحن خود را اندکی آرام کرد:

ـ ای برادر خدا تو را جزای خیردهاد! شرط نصیحت و صوابدید به جای آوردی. اینک مرا عزم سفر به مکه در سراست. من با برادران‌، فرزندان وپیروانم هجرت خواهم کرد. امر ایشان‌، امر من است و رای آنها‌، رای من اما بر تو ای برادر! اجباری نیست که با ما بیایی. در مدینه بمان و برای جماعت نگران چشمی باش و هیچ امری از آنها را بر من پوشیده مدار.

محمد‌، سربه زیرانداخت. خود را در برابر عظمت برادر‌، کوچک حس می کرد. امام دستی بر شانه اش نهاد و از او کاغذی طلبید. محمد آورد و دوزانو در برابر برادر نشست. حسین به نوشتن پرداخت:

«به نام خداوند مهربخشا و مهرورز

این وصیتنامه‌ی حسین بن علی بن ابی طالب‌، به برادرش‌، معروف به محمد بن حنفیه است.

همانا حسین گواهی می دهد که نیست خدایی به جز پرودگار یکتا و بی شریک؛ و اینکه محمد‌، بنده و فرستاده‌ی اوست و به حق از جانب او آمده است؛ و اینکه بهشت و دوزخ حقاست و هیچ تردیدی در روز رستاخیز نیست و گواه می دهد به این که خدا‌، برانگیزاننده‌ی درون قبرهاست. من قیام نکردم به خاطر آسایش و تفریح و کسب زندگی و جاه یا برانگیختن آتش فتنه و فساد‌، بلکه برای اصلاح امت جد خویش قیام می کنم. من به شیوه‌ی نیایم‌، محمد و پدرم‌، علی بن ابیطالب‌، خلق را به پسندیده فرامی خوانم و از ناپسند بازمی دارم؛ و آنکس ـ که با قبول حق ـ مرا بپذیرد‌، پس به خدا سزاوارتر است و کسیکه رد کند‌، برآن پایداری می کنم تا خدا بین من و آن قوم داوری کند و او بهترین حکم کنندگان است. این وصیتنامه‌ی من است به تو ای برادر! و توفیق من‌، به جز به خدا بسته نیست. من به او توکل می کنم و به سوی او بازمی گردم».

محمد بن حنفیه در نصیحت به حسین بن علی تنها نیست. عمر بن علی نیز چنین نظری دارد؛ وقتی می بیند که دلایلش برای منصرف کردن او به جایی نمی رسد‌، به آخرین تیر ترکش خود متوسل می شود:

ـ اگر بروی کشته خواهیشد.

...

«کشته شدن!!؟»... این فرضیه یی نیست که حسین به آن نیندیشیده باشد. از لحظه‌ی آغاز و انجام تن زدن از بیعت با یزید‌، چنین شقی را پیش بینی کرده بود؛ آنچنان که در پاسخ به مروان گفت: «ما از خداییم و به سوی او بازگشت‌کنندگان». بنابراین بی چین افکندنی بر پیشانی و بی تغیری در کلام‌، رو به عمر بن علی کرد و پاسخی در خور‌، به نصحیت عافیت جویانه‌ی او داد:

ـ گمان می کنی آنچه را که می دانی‌، من ندانسته ام و خدا دینش را هرگز به من نیاموخته و نداده است.

***

خاندان و خویشان او را نیز قرارنیست. به تصمیم پیشوایشان آگاه گشته اند و به فرجام این تصمیم ـ که قیام در برابر خلیفه‌ی تازه به قدرت خزیده است ـ نیک واقفند. پیوند عاطفی عمیق به تنها یادگار محمد‌، فاطمه و علی‌، سخت می تکاندشان و به شیون وامی دارد. با رخساره هایی نگران‌، چشمانی مضطرب و پلک هایی پران‌، در خانه‌ی حسین گردآمده اند. کودکان شان را نیز آورده اند؛ شاید معصومیت بی شائبه‌ی آنان کاری از پیش برد. پژواک خاطرآزارِ گریه‌ی سوزناک و جمعی والدین‌، نگاه مات برده و لطیف کودکان را نیز به اشک نشانده است. با بیم و اضطراب‌، چنگ در جامه‌ی مادران می افکنند و پایان سوگ را به عبث چاره می جویند. پاره یی مادران‌، چنان روی می خراشند و چنگ در موی می افکنند و بر تخت سینه می کوبند که ویله و فغان شان بی اختیار اوج می گیرد و همسایگان را به تماشا بر بام می کشاند؛ می پندارند که باز عزیزی را مرگ درربوده است.

...

صدای خشک دق الباب بر در.

سیلاب شیون‌، لحظه یی از سیلان بازمی ایستد. حسین است‌، در پیراهن ساده‌ی سبزفام‌، نیم تبسمی بر لب. او با سیمایی از یقین و آرامش و چشمانی عمیق و پرسوال‌، سرای را زیر نظر می گیرد. با دیدنش گویی نفت برآتش می ریزند. واویلا!... سوزناله ها گر می گیرند. دست ها به آسمان افراشته می شود و کودکان سراسیمه می گریزند.

ـ«بس کنید!

این هرای مردی است که مرگ سایه به سایه‌ی او پیش می رود و همه در پرهیبِ قامت او‌، مرگ را می بینند؛ که ایستاده است‌، راه می رود و نفس می کشد و او در خود‌، به جز به زندگی لبخند نمی زند.

ـ بس کنید!

ـ بس کنید! ... شما را به خدا سوگند می دهم. طریق عصیان خدا و رسولش را پیش نگیرید. دست از نوحه سرایی فروشویید.

چندصدا به اعتراضی دلسوزانه و سماجت در اعتراض بلند می شود:

ـ پسر پیامبر! یادگار علی! جگرگوشه‌ی فاطمه! از مدینه مرو تا نگرییم.

جواب قاطعانه‌ی حسین همه را برجای میخکوب می کند و اشک را در چشمخانه ها می خشکاند و به جای آن حفره‌ی سنگی و گشاده‌ی بهت را می آویزد.

ـ به خدا قسم! اگر به عراق هم نروم کشته می شوم.



















خانه‌ی کوچک گلی در حاشیه‌ی مدینه‌، آخرین روزهای حضور حسین بن علی را در خود‌، به چشم می بیند؛ خانه یی با رف محقر و چراغدانی ـ که مونس شبانه های اوست ـ و حصیری پهن شده در کنج جنوبی اطاق ـ که گرمای تنش را در سجده های طولانی‌، هنوز با خود دارد ـ و حیاطی ساده‌، با یک چرخ چاه و دو دلو‌، نیز‌، چند درخت زیتون و آسمان فیروزه یی نزدیک آن در روز‌، و ستاره ریزانش در شب‌، و دو اطاق کوچک دیگر در آن سو؛ برای خانواده‌ی او. این خانه چقدر شبیه خانه‌ی پدری او در کوفه است. حال باید حسین با آن وداع می کرد و پای در سفری‌، شاید [نه‌، حتما] بی بازگشت می گذاشت. تنها دلخوشی او از بودن در مدینه‌، به خاطرات هنوز تازه‌ی او از پیامبر و شهر نمونه‌ی او برمی گشت؛ شهری طراز مکتب‌، شهری که پیامبر را پناه داد و مرکز تمام فعالیت ها و اقدامات او شد. اینک «او» در گوشه یی از آن آرمیده است. از این رو‌، مدینه را دوست دارد و دل کندن از آن برای‌، مانند جدایی دردناک مادری است از جگرگوشه‌ی خود... اما مدینه‌، دیگر قابل «ماندن» نیست.

آخرین شب اقامت در مدینه‌، حضرت برای وداع واپسین به جانب تربت معبود‌، یار‌، دلدار ونگار چهره نهان کرده در حجابِ خاک شتافت و تا دیرگاه با او به نجوا نشست:

ـ ای پیامبرخدا! با تمام اکراه و اندوه‌، از جوار تو دورمی ‌افتم. به شدت بر من سخت گرفته اند؛ که با طغیان پیشه یزید نابکار بیعت کنم. اگر بپذیرم‌، راه کفر رفته ام و اگر سربرتابم‌، با شمشیر کیفر یابم...

...

[و پچپچه های خلوتْ نیوش و دلْ ـ زمزمه های دیگری که نسیم شبانه نیز محرم آن نبوده است].



















شبِ آخراست و آخرِ شب. بارها‌، بربسته‌، شتران‌، قطار‌، کودکان در کجاوه ها‌، فرو به خواب شبانگاهی‌، تمام خاندان بنی هاشم به جز محمد بن حنفیه‌، همراه حسین اند‌، کاروان‌، سبکبال است و از جیفه‌ی دنیا‌، چندان با خود ندارد؛ که بتواند سفری درازدامن را تا مکه به سادگی دوام آورد. مردان‌، در زیر عبا‌، شمشیر و کجکارد بسته اند.

حسین در زیر پرتو کمرنگ ستارگان‌، روبروی خاندان و اصحابش برپای می ایستد. در متنِ کوکب افشان آسمان‌، خطوط خارجی اندام و چهره اش به زحمت قابل تشخیص است؛ با این حال واضح تر از همیشه‌، در آینه‌ی بی قرار و دودوزن چشم ها‌، نمایان است. نگاهش در بین چهره های پوشیده در حجاب شب‌، در جستجوی کسی است... بازمی یابد.

ـ ای قیس! خدای تو را جزای خیر دهاد! با دویست سوار از اصحاب ـ با فاصله یی اندک ـ پشت سر کاروان بیا‌، اگر کسی را برای دستگیری ما فرستادند‌، تو از پس و ما از پیش‌، آنها را محاصره خواهیم کرد.

قیس‌، رکاب کشید‌، از کاروان جداشد و با صدای بلند‌، مردان را فراخواند. دویست تن ـ در اندک زمان ـ گردآمده و با او آرایش گرفتند. حضرت دعایشان کرد و به سوی اسب رفت و سوارشد. قافله سالار کاروان‌، منتظر فرمان حرکت بود.

صدایی از میان توده‌ی به هم فشرده‌ی اصحاب برخاست.

ـ ای فرزند پیامبرخدا! شما نیز چون عبدالله بن زبیر‌، از بیراهه حرکت کنید و از راه اصلی نروید.

حسین ـ که تازه بر خانه‌‌ی زین قرارگرفته بود ـ عنان پیچاند و به طرف صاحب صدا برگشت:

ـ نه‌، به خدا از جاده‌ی اصلی دور نشوم تا خدا آنچه خواهد حکم کند.

اینک‌، صدایی دیگر؛ نماینده‌ی تمایلی دیگر در جمع:

ـ یا اباعبدالله! بیم داریم که در پی تعقیب شما برآیند.

حضرت‌، بی تأمل به صدای دوم نیز در تاریکی پاس خداد.

ـ من بیم دارم که از مرگ دوری کنم.

و در آستانه‌ی لگام کشیدن افزود:

ـ وحشت تان به خاطر چیست؟... مرگ!!؟... [مکثی کرد و منتظر جواب نماند] ...به خدا سوگند! قدرت ما از ایشان افزونتر است. هلاک گردد آن که انکار حجت های آشکار کند و زنده ماند آن کس که به آنها گواهی دهد.

چون در اشباحِ به زمین چسبیده‌ی اصحاب ـ در میان پرده‌ی غلیظ تاریکی ـ باز ردپایی از درنگ‌، تردید و مرگ ‌ترسی را تشخیص داد‌، عنان کشید و به قدرت صدایش افزود:

ـ مگر شما قرآن نخوانده اید؛ آنجا که خدا گفت: «مرگ شما را فرامی گیرد اگر چه در برجهای استوار باشید» ؛ و منزه است او که باز گفت: «کسانی که کشته‌شدن برایشان مقرر شده بود به سوی کشتنگاه هایشان می رفتند».

***

آثار چنددهه تحریف‌، تحمیق و استبداد دینی‌، در دوره‌ی خلافت غاصبانه‌ی معاویه‌، هنوز بر اذهان سنگینی می کرد. در جایی که تنها صدا‌، صدای اعصاب فرسا و هول افکنِ زنجیر و زوزه‌ی اختناق زای تازیانه هاست و شمشیر‌، پاسخ هر فریاد معترض‌، طبعا حتی یاران نزدیک حسین نیز از تأثیرات خودبخودی آن در امان نیستند. توصیه‌ی همه پیرامون صیانت نفس و حفظ جان است. بیم از تعقیب و دستگیری‌، چون بختکی شوم بر روح ها و جسم ها فروافتاده است. آن را که نیز اندکی جسارت در خون باقی است‌، برآن است که باید از بیراهه و مخفیانه‌، گامی به پیش برداشت. وحشت از مرگ‌، بیش از خود مرگ‌، گامها را قفل کرده است. کجایند؟ به سخره گیرندگان مرگ‌، پیشتازان صف شکان بدر‌، خندق‌، احد و حنین؛ آنان که چون علی‌، با بیش از هفتاد زخم بر بدن‌، باز‌، مشتاق پیکار تازه یی بودند و مرگ از برابرشان بزدلانه می گریخت و رو نهان می کرد. کجایند؟... آیا باز در میان جمع‌، کسی هست که بگوید: «یا حسین خود را در فتنه مینداز؟».

آری‌، هست... از اینرو امام‌، ضربه‌ی آخر را بر اذهان طلسم شده چنین فرود می آورد:

ـ اگر من در جای خود مانم‌، پس‌، این خلق هلاک شده به چه چیز‌، امتحان شوند؟

...

درنگ سکوتی سنگین پا‌، در سیمای خفیه در شبِ اصحاب و برنیامدن صدایی؛ حتی پچپچه یی گنگ یا سرفه یی نمایانگرِ تشویش‌، اضطراب‌، یا مخالفت نهان‌، امام را به یقین رساند که اکنون‌، گاه رفتن است. بلند فریادزد:

ـ به نام خدا به پیش!

کاروان‌، پای از زمین برکند. ابتدا‌، عبورِ تن جنبان شتران و صدای خفه‌ی گام برداشتن آنها بر شن زار‌، سپس اسبها و سواران پیچیده در شولا‌، با نگاهی تیز و راهگشاینده از قلب تاریکی. جلوتازِ قافله‌، با چشمی به کج و پیچ راه و چشمی به بازوان سرد گسترده‌ی کهکشان‌، پرده‌ی ظلمت را می درید و به پیش می رفت. به کجا؟... مادر شهرها. خانه های حومه‌ی شهر را پشت سر نهاده بودند. اینک بستر وادی عقیق زیر پایشان بود. کوه های کبود‌، تیزنک و ترش روی مدینه‌، در ظلمت چسبناک و ورم کرده‌ی شب‌، مهیب تر و غولناک تر از هرگاه می نمودند. صدای برخورد نعل اسب ها با سنگ‌ ها ـ در بزروی ناهموار وادی ـ جرقه می جهاند و گاه باعث سکندری خوردن آنها می شد. پس از مسافتی هوا مرطوب و خنک تر شد. باغهای اطراف مدینه نمودار شدند. راه باریکه یی که از میان نخلستان ها می گذشت‌، آنها را به کام کشید. قمریها‌، کبوتران چاهی و چکاوک های پناه گرفته در لابلای شاخ و برگ درختان‌، با طنین گامهایشان‌، از خواب پریده و سراسیمه پرمی کشیدند‌، آنگاه چرخزنان به دنبال خوابجا می گشتند. صدای شرشرِ دلنشین آب گوش هایشان را می نواخت. لختی درنگ کردند تا چارپایان آبی بنوشند و خود نیز مشک های نیم خالی شده را لبریز کنند و مشتی نیز بر سر و رو پاشند. با ترک این فضای سبز‌، دیگر چشم اندازی از سبزه و درخت در کار نبود.

به اندازه‌ی کافی دورشده بودند. بالای سرشان‌، تُتُقِ سوراخ سوراخِ آسمان شب بود؛ و در زیر پایشان‌، چرمِ کشیده‌ی زمین. آوای درهم جوشِ جیرجیرکان‌، غوکها و خروس های بی محل مدینه‌، نیز شنیده نمی شد. درحاشیه‌ی گنگ افقِ پشت سر‌، فقط برآمدگی کوهان وارِ درختان و شبح دیوارگونه‌ی کوه ها دیده می شد. ساعتی بعد‌، آنها نیز محوشدند و جای خود را به گستره‌ی خالی بیابان دادند.

نیم قرصِ خونفامِ ماه‌، از پس ناهمواریهای کرانه‌ی شرق سرزد و انگشت های اشاره را به سوی خود کشاند. ماه‌، پیشتر که برآمد‌، چون فانوسی‌، بر سینه‌ی راه نشست و آن را مقداری روشن کرد. حال طول و عرض کاروان نمایان بود.

نور مات و سیمابگون ماه می بارید و بر پرده‌ی کجاوه ها‌، یال اسب ها‌، بینی افراشته‌ی شتران و فرق و بازوی راهپویان به نرمی به رقص درمی آمد و در نهایت بر دشت غربال می شد. از کودکان‌، یکی بیدار نبود‌، زنان و دختران بی هاشم‌، دلنگران فرجامِ این سفرِ شگفت‌، در خاموشی‌، پاره یی در کجاوه ها و پاره یی سوار ناقه ها‌، پایاپای اصحاب به پیش می رفتند. در سکوت سهم بار‌، گاهگاه فقط صدای حسین شنیده می شد که با خود می گفت:

« پرودگارا‌! از قوم ستمکاران نجاتم ده».

***

تا هنگام که خستگی بار سنگین خود را روی پلک ها‌، کتف ها و زانوان شان نینداخت و توش و توانشان را نربود‌، به رفتن ادامه دادند. هنگام که قوس نقره یی روشنایی از گوشه‌ی صحرا سربرآورد. نماز صبح را‌، از پشت مرکب ها به زیرآمدند‌، آنگاه با خوردن چاشتی مختصر‌، دوباره به راه افتادند. هنوز تا جهنمی شدن قهربارِ آفتاب و از دست رفتنِ پایابِ شکیبایی‌، چند ساعتی باقی بود. آنقدر رفتند تا دیگر «رفتن» را نای رفتار نماند. فرودآمدند. پای شتران را بسته و نواله خورانیده و اسبها را نیز تیمار کردند. برای تجدید قوا و تاب آوردن در راهپیمایی شبانه‌، به جستجوی سایه یی برآمدند. آنگاه‌، افراشتن چادر سرشته از موی بز‌، گماردن کشیک ها به دیدبانی حواشی صحرا و استراحت تا کاسته شدن تیزی آتش افروزانه‌ی آفتاب.

پنج شبانه روز‌، کاروان‌، بدین سیاق راه را برید. پنجبار چشمانشان شاهد برآمد و فروشد فرقِ خونی خورشید بود و نیز دشنه‌ی سیمابی رو به تورمِ ماه. خوراکشان‌، خرمای خشک و نیز نانی؛ اگر می شد آتشی برافروخت‌، به عمل آمده بر ساج. شراب شان‌، آب مانده‌ی مشک و نیز شیری؛ اگر می شد دوشید‌، از پستان ناقه ها برای کودکان‌، و افزون بر این همه‌، روغنی ذخیره‌ی قبل.

آفتاب بی رحم کویری‌، ردپایی کبود بر پوست صورت و دست هایشان نهاده و بادهای سام آنها را برشته کرده بودند. از فرط نشستن بر خانه‌ی زین‌، پشت شان سخت کوفته بود و عرقتاب.

***

نیمروز آخرین روز سفرـ هنگامی که دیواره‌ی خیکچه ها و مشک ها روی هم افتاده و ذخیره‌ی آب دیگر داشت تمام می شدـ سرانجام تندیس سربرشانه‌ی هم نهاده‌ی کوه های زرد و سیاه مکه‌، در آینه‌ی سراب کویری نمودارشد. دلیلِ راه به شوق آوا برآورد: «رسیدیم!». ولوله یی در جمع خسته‌ی راهپیمایان شکفت و بر لبان داغمه بسته و کبودشان نیم خندی رضایت آمیز نقش بست. ناخودآگاه گامها را تند کردند. اراضی خشک اطراف مکه و خارهای نوک تیز آزارنده‌ی آن‌، اینک در پندارشان‌، چندان هولناک و طاقت افسا نمی نمود. شوقِ «رسیدن» همه چیز را از یادشان برده بود. کوه «ابوقبیس» و «قیقعان»‌، نمایان‌ تر از سایر کوه های مکه‌، به آنها سلام می کردند. امام دست های خسته اش را سایبان چشم کرد‌، به پشت چرخید و به افقِ محو در سراب نظربست. در دورتر مسافتی از آنان‌، سواران قیس ـ چون گرهی در ریسمان ممتد سراب ـ پیش می آمدند. آهی کشید و زیر لب زمزمه کرد:

چون دورنمای شهر را دید‌، گفت: «امیدوارم که خدا مرا به راه راست هدایت فرماید».

خانه‌ی مکعب شکل کعبه‌، شاخص و سرآمد تمام خانه های امالقراء بود. خانه یی ساده‌، پرابهت و با جذابیتی شگفت و خواننده‌ی زیارت کنندگان به خود؛ بسا سالکان پیاده پای عاشق ـ که نارسیده به آن‌، در بیابان طلب ـ جان سپرده بودند و اینک این خانه‌، خاندان بنی هاشم را به خود فرامی خواند.

به حومه‌ی شهر رسیدند. چوپانانی که دشداشه های خود را به کمرزده و چهره در پشت عقال و کفیه نهان کرده بودند‌، آنان را دیدند و برخی به شوق و برخی به تعجب‌، نزدیکتر آمدند. خبر به شهر رفت. چندان نپایید که جمعیتی به پیشوازشان آمدند و کاروان کوچک آنان را دربرگرفتند.

عبدالله بن زبیر‌، پیشتر به آنجا رسیده و مردمان را از ماجرای بیعت خواهی یزید از او و حسین بن علی آگاه کرده بود. مادر شهرها‌، با نزدیک شدن موسم حج و نیز قرارداشتن در مسیر کاروان های تجاری‌، پر از جمعیت بود. قبیله ها و جمعیت های مختلف آمده بودند تا کارهای تجاری خود را در ماه های شوال و ذیقعده‌، در بازارهای «عکاظ»‌، «المجنه» و سپس در «ذوالمجار» حل و فصل کرده و در این اثنا خود را برای مراسم حج نیز آماده کنند. در هر گوشه از شهر و محلات آن‌، سیاه چادری برپا شده بود و در بیرون آن اسب ها و شترهایی پوز فروبرده در آخورهای چسبیده‌ی به خانه ها؛ وگله هایی از بز و گوسفند. صدای ناله‌ی شتران و شیهه‌ی اسبها و نیز ورکشیدن های پیاپی گوسفندان‌، از هرجا به گوش می رسید. همهمه‌ی درهمِ جمعیت‌، از دور چنان نیوشیده می شد که گویی فوجی از کبوتران‌، بغ بغو کنان در هم می لولند. صحبت ها اغلب از پارچه‌ی راهراه یمنی «العصب»‌، «الوشی» و «المصیر» و طاقه های حریر بود؛ نیز از چرمهای مراکش‌، سپرهای شام و هم شمشیر و کارد و زره. از خلخال و دست برنجن و النگو و گوشواره و هم‌، مشک و عطریات و بخور. از بهای شتر و اسب و بز و گوسفند تا خیمه و خرگاه.

در چرخه‌ی سرسامزای تجارت‌، جنبش چانه ها بر سر پایین آوردن نرخ بود و تکاپوی دستها و انگشتها همه برای شمارش بدره های درهم و دینار...اگر بهندرت‌، گفت و شنودها‌، از دیوارِ بلند چانه زنی برای عبا و دستار و داد و ستد فراتر می رفت و رنگ سیاسی به خود می گرفت‌، به مرگ معاویه و جانشینی یزید کشیده می شد.

با ورود حسین به مکه‌، زمزمه های دیگری کم کم در بین مردم نضج می گرفت. این سنخ گفتگوها که حول سرپیچی حسین بن علی از بیعت یا یزید درمی گرفت‌، اغلب به صورت درگوشی بود و گاه بی پروا با صدای بلند بیان می شد:

ـ تبری جستن از بیعت با یزید بن معاویه‌، خلیفه‌ی اسلام؟!! مگر می شود؟!! یزید‌، قشون دارد و دینار. شمشیرهای بسیاری با اویند.

برخی با شگفتی از جارزنندگان خبر می پرسیدند:

ـ کدام حسین؟ او از قریش است یا غیرقریش؟ مسلمان است یا خارجی؟

کاروان بنی هاشم در دالانی بافته از چشم وارد مکه شد؛ چشمانی جستجوگر‌، درون برانداز و خیره ـ کنجکاو به جامه و روی غباربسته‌ی مسافران‌، خرد و کلانشان و به بار و بنه‌ی آنها. در میان این همه چشم‌، چشمانی نیز بودند که با هاله یی از احترام و تحسین و برقی از بزرگداشت در نی نی‌، این تازه مسافران را استقبال می کردند. چشم ها اما بیش از همه به کسی دوخته شده بود که راهبرنده‌ی این قافله بود؛ حسین. وصف او را اگر نشنیده بودند‌، اینک در پچپچه های درگوشی از هم می شنودند.

ـ فرزند علی بن ابیطالب است.

ـ گویند سر از بیعت یزید‌، برتافته.

ـ چه نگاه نجیبی دارد و چه بزرگواری آقا منشانه یی!

ـ اگر هم او را به من نمی نمودی و در پیشاپیش کاروان نیز نبود‌، از روی سکناتش می توانستم بشناسمش.

حسین بن علی هر جا چشم می چرخاند‌، مردم ـ با احترام ـ کوچه می دادند.

سواران قیس نیز‌، حال همراه کاروان بودند. مردان جنگی اکنون نقاب از چهره ها برگرفته بودند. در اطراف ابروان و منحنی گود افتاده‌ی کبود زیر چشمانشان‌، بیضی نمایانی از رد غبار و آفتاب سوختگی دیده می شد. رشته های عرق‌، از بن مو تا شقیه هایشان را شیار زده بود.

پس از مسافتی‌، کاروان در جوار چند سیاه چادر توقف کرد. مسافران فرودآمدند. مردان‌، مالبندها را گشوده و بارها را فروافکندند. زنان‌، ابریق و مشک به دست ـ در پی آب ـ به اطراف شتافتند. دیگر وقت افراشتن خیمه ها بود. مردان کارآزموده‌ی صحرانشین به کوتاه زمان آنها را بر دیرک‌ها برافراشتند و سپس موسیقی فروکوفتن سنگ بر گلمیخ ها آغازشد؛ و در پی آن‌، محکم کردن رسن ها. تمام که شد‌، نواله یی به شتران خوراندند؛ کاه و بیده یی به اسبها و درنهایت‌، تمامی آنها را به خبره شبانان گله آشنا سپردند تا برای چرا به اطراف یله دهند.

نخستین ریسمان فرارونده‌ی تابدارِ آبی فامِ دود از سنگچین اجاق سیاه چادرها به هوا خاست. جرقاجرقِ دلنشینِ سوختن هیزم؛ برای فراهم آوردن غذایی گرم. گرگرفتن شتابناک و دیوانه وار خاربن های نازک استخوان در رقص ارغوانی آتش و سوختنِ دیرپا‌، اندک اندک و آرام آرامِ هیمه های ستبرساق و محصول این همه، تراوش موسیقی مقطعی از آب رو به جوش. در ادامه‌، ممتد و پیوسته شدن صدا و برآمدن حباب های ریز بازیگوش از کف دیگ ها وبادیه ها به سطح آب. قل قلِ آب داغ و در یک کلام‌، جوشش زندگی در کاروان به مقصد رسیده‌ی بنی هاشم.



حسین رو به آفتابِ نیم جان شفق ایستاده بود و ـ دراندیشه یی ژرف ـ چشم از روبرو برنمی گرفت. آنان که از مقابل به او می نگریستند‌، یکه مردی را می یافتند؛ با جامه یی شنگرف و برشته از خون آفتاب؛ و آنان که از پشت نظرمی کردند‌، کسی را می دیدند که خورشید خون آلود را از شانه های خود بر زمین نهاده و اینک بدرقه گر او در آن سوی پرچینِ شعله ورِ شفق‌، رو به سفری بی بازگشت است. آنان که از دورتر مسافت به او نگاه می انداختند ـ در قاب فرورونده‌ی نورـ با آفتاب یکی می یافتندش؛ آفتاب‌، در مردی و مردی در آفتاب.

***

آفتاب‌، فرورفت و طیفی از خون‌، گنبدی شفاف افق را؛ تا میانه‌ی آسمان آغشت. از دیگر کرانه ها‌، شب‌، بر مرکب های کبودیالِ تیزگام به پیش می تاخت و نور قرمز را به محاصره می کشید اما آن نور را سماجت عجیبی در رفتار بود. آنقدر مقاومت کرد تا از تتقِ آسمان ستاره هایی چند‌، سوسوزدند و کم کمک در گردهم آیی خرمنی از ستارگان‌، خویش را مدفون؛... نه‌، منتشرکرد.

حسین‌، برگشت. دو گام پیشتر شبح عبدالله بن زبیر را فراروی خویش یافت. لختی بعد‌، دو مرد شانه‌ی به شانه‌ی یکدیگر بودند؛ زیر پایشان‌، زمین تفته‌ی مکه و بالای سرشان آسمان تازه دمیده‌ی شب. هر دو سربرتافته از بیعت یزید؛ یکی در آرزوی دربردن خویش‌، بر کرسی نشاندن خویش و دیگری در سودای به مذبح بردن خویش و قربانی کردن خویش و بی خویش کردن خویش.















مکه با جمعیت انبوه و متنوعش ـ زودتر از آنچه که تصور می رفت ـ نواده‌ی پیغمبر را در میان خویش بازشناخت و چون نگین بر حلقه نشاند.

عبدالله بن زبیر نیز هر روز می آمد و در مجلس امام دو زانو می نشست واین چنین می بود تا مجلس تمام شود.

توان بیدارسازی‌، قدرت برانگیزانندگی و نیروی شگفت آگاه گری‌، جذبه‌ی محبوبیت و مقبولیت عام حسین بن علی تا بدان پایه رسید که عمربن سعدبن عاص‌، والی مکه نیز مصلحت خویش در آن دید که روی موافق با او نشان دهد. این تمایل‌، نه با انگیزه‌ی یاری حق و سرسایی به حقانیت امام؛ که با این گمان موهوم بود که از قِبل خلافت حسین‌، حصه یی به او برسد. از قرار معلوم‌، باد شرطه را وزنده به این سو می دید.

مردمان ظاهرنگر چنین می پنداشتند که حسین از آن دست بیعت به یزید نداده که خود را به خلافت بردارد. عبدالله بن مطیع‌، از سرشناسان و بزرگان مکه‌، تاب نیاورد و روزی این پندار راـ در هیأت پدری مهربان یا ریشْ سپیدی اندرزگوی ـ به لباس واژه هایی مصحلت گرایانه آراست:

ـ فرزند علی! مبادا به کوفه روید [با قیافه یی حق به جانب‌، مطمئن و خیرخواه و در حالی که سر بر شانه‌ی امام نهاده بود‌، سر در بناگوش او آورد و ادامه داد]. همین جا بمانید. چه‌، در موسم حج‌، مسلمانان از هر سو به اینجا آیند و بیت الحرام از جمعیت لبریز شود‌، آنگاه وقت بیعت گیری شماست. اگر اینجا را مقر فعالیت های حزبی خود سازید‌، بسا کسان به شما گروند و کارتان رونق گیرد. [چون سکوت حسین را دید‌، پنداشت سخنان گهرباری بر زبان جاری کرده است؛ بر آنها سماجت ورزید]... «آری‌، به کوفه نیندیشید. پدر بزرگوارتان در همین شهر به قتل رسید».













کوفه‌، انگاره‌ی عصیان؛ تکه خاکی بیخته با شورش‌، انگیخته جان و انگشت نما؛ شهری‌، با خانه های گلی‌، کوچه های باریک و آسمان کوتاه خاک آلود؛ ایستاده در گذرگاه تاریخ‌، دوشادوش نامی که در عبور از دروازه‌ی جاودانگی‌، به قهقرا و اضمحلال‌، «نه» گفته است.

***

شبِ پیر‌، لباده‌ی خاکستری خود را از کنجای کوچه ها ورمی چید و با خمیازه های خسته‌ی کشدار‌، گامهای چسبناک و سستش را بر سینه‌ی سرد خاک می کشید. آوای درهم باف خروسان سحرخیز‌، آخرین ذرات بیخته‌ی شب را‌، به دوردستها می تاراند. ناگهان از قرمزی سینه‌ی افق‌، شتری و مردی‌، تاخته تا نهایت شب‌، نفس زنان و پرکوب نمایان شدند. نرسیده به شهر‌، مرد‌، صیحه برکشید:

ـ آهای مردم! ... درها را بگشایید... معاویه بن ابوسفیان...

کشیده شدن چند کلون و چرخیدن چند لت در‌، بر پاشنه گاه؛ با جرنگاجرنگی چرت شکن و ظهور چندین چهره‌ی ژولیده‌ی خواب در چشم‌، از لای در؛ به سرک کشیدنی تعجب آمیز‌، و جستجو برای یافتن صاحب این بانگ نابهنگام.

ـ هان ای مرد!... شترت سقط شده؟... مارگزیده یی؟ یا حرامی به مال التجاره‌ی وزین بارت تاخته؟... زخم شمشیرت نشسته به جان؟ گرسنه یی؟ یا تشنه‌، کدام؟... چرا بی گاه به فغان آمده یی؟!

مرد غریب‌، به پاسخ‌، فقط خروشید:

ـ برخیزید‌، مردم!

ـ برای چه برخیزیم؛ هنگام که هنوز وقت خفتن است؟!!

ـ معاویه...

ـ جانت به درآید. جانمان را به لب آوردی؛ از این انتظار کشنده‌ی اضطراب زا... بگو! چیست خبر؟

مرد‌، لب گزید.

ـ معاویه... مرد.

...

در سکوت‌، تندری ترکید. چشم ها گرد شدند و تعجب در آنها خانه کرد و به یک سو خیره ماندند. چین چهره ها برای آنی خشکید. دستی داربست استخوان ها را تکاند و در همان حال نگهداشت. دهان ها تنها به گفتن یک واج چرخید و نیمه باز ماند:

ـ مرد؟!!».

ـ آری.

زمان که پای از رفتار پس کشیده بود‌، به خویش بازآمد و حرکت آغازید. مردمان به زمان نگریستند و به خود بازآمدند و زبانها باز در کام‌، چرخیدند.

ـ دروغ می گوید این غریبه.

ـ شبانه‌، یکه در بیابان ظلمانی ـ فرسنگ تا فرسنگ ـ تاختن‌، مرد را به هذیان وامی دارد.

ـ با وحوش پنداری بر یک آبشخور بوده... اجنه او را چالیده اند. دوالپا بر کتف های او سوارشده‌، گوئیا... غول بیابانی پشت گردنش را لیسیده‌، شاید.

ـ معاویه مگر طفل چهارماهه مرده‌ی من است. او چندده طبیب حاذق بر بالین دارد.

صدای از بین صداها‌، به اعتراض برخاست:

ـ آی مردم! گوش کنید! شاید حقیقتی در گفته‌ی او باشد که شما را به کارآید.

صدای او را صداهایی به حمایت برخاستند و اینگونه صداها کمکم‌، بسیار شدند. رفته رفته آنان که با حرارت می گفتند دروغ می گوید‌، این بار با حرارت گفتند:

ـ بگذارید سخن بگوید... ای مرد! بگو ببینیم‌، چه می گویی؟

مرد غریب‌، از لابلای سرها‌، سرککشید؛ دیوار گوشتی دست ها و تن های به هم چسبیده را شکافت و نفسی تازه کرد. حال در میانه بود؛ درست در مرکز حلقه یی از چشم های آخته.

کوفه‌، با درهای گشوده و مردمان به گذر ریخته‌، همه چشم شده بود؛ چشم ها‌، همه یک چشم؛ و او دهانی برای گفتن نگفته یی مهم. در سکوت نفسبند‌، اینک پادشاهی می کرد؛ در لب نگشودن به سخن.

...

ـ در سفر شام‌، خود به گوش خویش شنودم که معاویه مرده است و ولیعهد او یزید‌، اینک خلیفه است.

سکوت....

مرد نفسی عمیق کشید:

ـ اما خبری دیگر؛ مهمتر از این... اگر جامی آب دهیدم‌، خواهم گفت.

سرها به جستجوی داوطلب آوردن آب‌، به سوی هم چرخید. تنی چند از جایشان جنبیدند؛ اما هرکدام را تمایل آن بود که دیگری برود و او بماند. از آن میان‌، ریزجثه پشت خم گشته مادری‌، خود را از جمعیت کند‌، به سرا شتافت‌، دلو در چاه افکند و آب را در کاسه یی گلین پیش آورد. چشم ها‌، حق شناسانه براندازش کردند و به حرمتِ سکوت‌، دیگر سخنی گفته نشد.

مسافر‌، آب را با ولع ستاند‌، لاجرعه سرکشید و کاسه‌ی خالی را بازپس داد.

ـ ... حسین بن علی از بیعت با یزید رخ برتافته است.

ـ حسین بن علی بن ابیطالب؟!!

ـ آری‌، اینک در مدینه نیست. حاجیان‌، او را در بیت العتیق دیده اند.



جمعیت با شنیدن این سخن‌، درهم پیچیده شد‌، بازشد‌، دوباره درهم پیچید و ولوله کنان راه خود را از تنگراه های میان خانه های گلی به میدانچه یی خاکی کشاند. تماشاگران پای آویخته بر هره‌ی بام‌، بی دردان نظاره گرِ کنجکاو‌، به زیر آمدند و نشستگان عافیت گزیده‌ی آشوب گریز‌، برخاستند. درها گشوده شد. کوچه ها به هم پیوست و همه جا از همهمه‌ی خلق جوشیدن گرفت.

کوفه می رفت تا... ناگهان‌، بیمزده مردی از پیچِ گذرگاه‌، بانگ جرأت باخته‌ی خود را در گوش ها کوبید:

ـ مردم! بگریزید! سواران نعمان بن بشیر انصاری‌، با تیغ های آخته در راهند.

جمعیت برانگیخته‌، لحظاتی مردد برجای ماند. وقتی طبل کوبان پای اسب های حکومتی را بر سنگفرش کوچه ها شنید و خطر را نزدیک دید‌، اندک اندک از هم گسیخت و هر پاره‌ی آن به کوچه یی عقب نشست. گرد و غبار که خوابید‌، از آن همه‌، فقط پیرمردی در آن میانه برجای مانده بود. در دورتر مسافتی از او‌، مردانی چند‌، یک پا در گریز و پایی لرزان برجا؛ برای مقاومت در برابر یورش.

ـ مردم!... آی مردم! خدای را... میعاد ما برای یاری فرزند علی بن ابیطالب‌، در خانه‌ی من... مردم‌، آی مردم!....



سلیمان بن صُرد خزاعی‌، با ریش های تُنُك و کافورگون‌، صورتی آفتاب سوخته و چشمانی چال افتاده اما رخشان‌، دستارش را بر سر محکم کرد‌، بر چوبدست خیزران‌، تکیه داد و قامت راست کرد. رگ وسط پیشانی اش به درجسته بود. تشویش درونی اش‌، در لرزه های پیاپی مچ و چوبدستی اش نمایان بود. خطی از نورـ اریب وار ـ چین و شکنج های صورت سالخورده اش را برجسته تر از هرگاه نشان می داد. می کوشید لبخند بزند.

جمعیت گردآمده در خانه‌ی او بیش از ظرفیت حیاط و هر سه اطاق سرایش بود. برخی بر بام شتافته بودند و تعدادی با فشار دادن دیگران‌، راهی در وسط می جستند و پس از یافتن‌، در گرداب مکنده‌ی جمعیت فرومی رفتند.

سلیمان بر سکوی پاگرد سرا‌، بالا رفت. مردم با دیدن او سکوت کردند و همهمه هایشان جای خود را به سرفه های پیاپی و آنگاه چند تک سرفه‌ی خفیف داد.

سلیمان با صدای مرتعش به سخن درآمد:

ـ برادران! برای مهمی اینجا گردآمده ایم. معاویه بن ابوسفیان‌، حاکم خونریز هلاک شد و یزید شرابخوار به جای او نشست. حسین بن علی از بیعت با یزید خودداری کرده و به مکه رفته است. شما که پیروان او و پدرش هستید‌، اگر برای یاری کردنش آماده اید‌، از تصمیم خویش آگاهش سازید و به جانب خود دعوتش نمایید. [سکوت‌، تن سنگین خود را به یکباره بر سر جمع آوار کرد. برای دقیقه یی پچپچه های کوتاه نیز ته نشین شدند‌، پنداری از کسی نفسی برنمی آمد. سلیمان پا به پای سکوت‌، بناگزیر مکث کرد. چشمانش حالت پیشین و افروخته‌ی خود را از دست داده بود. لمحه یی نگاه به زیرافکند و با لحن حزن آلود گفت]: اما اگر از پیمان شکنی و سستی خود در این مهم هراسانید [دوباره درنگ کرد]... همان به که او را نفریبید [یکباره صدای خود را بالا برد] آگاه باشید که من نخستین یاری گرِ اویم.

و از سکو به زیرآمد.

این کلام او اتمام حجتی بود که جمع باید به آن پاسخ می گفت. هرکس وجدان خود را در آیینه یی عریان و بی لک فراروی خویش می دید. سنگینی تصمیم در چهره ها درنگ کرده بود. این خواسته یی بود که اجابت آن برابر بود با انتخابی میان مرگ و نه مرگ؛ زندگی و نه زندگی.

سلیمان چو نشست‌، بالابلند مردی از حاشیه‌ی مجلس برخاست. بازوان صاعقه وارش را به دو سوی برافراشت‌، با رگانی متورم؛ در دو جانب کُنده‌ی گردن‌، خون دوانده به رخسار‌، غیرتمندانه و غرا‌، نهیب زد:

ـ ای مردم کوفه! در یاری فرزند علی‌، چه جای چرتکه اندازی تاجرصفتانه؟!! چه وقت به تأمل در خویش فروشدن و سنگین پایی؟!! چه محل اندیشه به فرجام؟!! [صدایش از خشم می لرزید] برخیزید!... تصمیم سلیمان‌، تصمیم قاطبه‌ی کوفیان است. حسین را اگر مردم عراق یاری نکنند‌، پس به چه کس‌، چه کس‌، به چه کس روی آرد؟؟؟ شرم کنید! ... شرم را خدای جامه‌ی زیبنده‌ی روح بنی آدم کرد. برخیزید! برخیزید! برخیزید! [در حرکتی شگفت سینه‌ی خود را عریان کرد] شمشیر اگر برای شکافتن است‌، همان به که سینه‌ی مرد بشکافد... برخیزید!!!

هجای آخرِ «برخیزیداو چنان قاطعانه ادا شد که بی اختیارمردم قیام کردند. گویی نیرویی نامرئی آنان را از مفرش اطاق ها و حیاط خاکی خانه‌ی سلیمان برکند و بر دو پای استوار داشت. با گلویی واحد و صدایی برانگیخته از خشم‌، غریو کشیدند:

ـ ماییم یاری کنندگان حسین؛ آماده‌ی جهاد و فداکاری؛ در راهی که گزیده است.

مرد‌، با همان سهولت که شعله کشیده بود‌، در جنگل تن فشرده‌ی جمعیت‌، به صداها پیوست و گم شد. او دیگر یک تنِ تنها نبود‌، تنها یک تن بود. سلیمان با رخساره یی گل انداخته از شوق و چشمانی خندان‌، دوباره بر سکوی پاگرد ظاهر شد.

ـ حقا که از کوفیان دلاور به جز این شایسته نبود. خدایتان بیامرزاد! حال که راغب نصرت حسین اید‌، به او نامه بنویسید؛ تا به پیمان های امضا شده‌ی شمایان پشتگرم شود و رو سوی کوفه کند.

ـ پندهای مرا بشنو... به حسین سخت مگیر... این مهم‌، از قواره تو بزرگتر است.

...

یزید‌، در سریر حریرباف به پهلو غلطید‌، خرناس خفیفی کشید و دوباره به خواب فروشد. پلک‌، فروبسته‌، نبسته‌، پدرش‌، معاویه‌، باز در خواب او نمایان گشت. جامه یی آتشگون و ریش ریش به برداشت. گویی دود سرخْ سیاه فامِ زبانه‌ی بالاگریزنده‌ی حریقی دودناک است. صدایش از اعماق مغاک های مجهول برمی آمد و در خلایی بی پژواک‌، گم می شد. مرگ ـ واژه هایش را به زحمت ادا می کرد؛ چنانچه گویی کسی دست بر غضروف های حنجره اش فشرده است.

ـ نگفتمت به حسین سخت مگیر... این مهم...

یزید نیم خیز شد‌، چشمانش را گشود و با ناباوری دست بر نرمای پف کرده‌ی بستر سود. نه‌، اشتباه نمی کرد. بیدار بود و این را به خواب دیده بود.

ـ خرفت گور به گورشده‌، باز نمی گذارد اندکی بیاسایم‌، نگران ملک و مال است.

با درماندگی سرش را در بالش پرقو فروبرد و با پلک های به همفشرده کوشید خواب گریخته را به آشیانه‌ی چشم بازآرد.نه... سودی نداشت. برخاست. دو شمع بزرگ در شمعدان های نقره یی‌، در دو سوی بسترش می سوختند. بیرون از خوابگاهش‌، صدای منظم پای محافظان ـ چون ضرب آهنگ طبلی ریزـ سکوت را سوراخ سوراخ می کرد. می توانست به یک دست به هم برکوفتن‌، فوجی از ندیمانش را به اندرون بخواند و بخواهد تا اسباب عشرت نابهنگام او را فراهم آورند؛ بلکه از این تنهایی هولناک به درآید... اما نه‌، نیرویی از درون به او می گفت: «در ماجرای حسین‌، اندکی بیندیش!». دلنگرانی پدر‌، دلنگرانش کرده بود. قدم زنان و سردرگریبان‌، از خوابگاهش بیرون آمد و به اتاق های تودرتوی کاخ سرک کشید. نگهبانان کاخ با حزم و ترس‌، او را قدم به قدم مشایعت می کردند. به اتاق خلوت پدرش رسید؛ اتاقی که معاویه مشورت ها و تصمیم گیریهای مهم را در آن به انجام می رساند. از روز ورود به کاخ به عنوان خلیفه‌، اولین بار بود که پای به این اتاق می نهاد.

قراولان محافظ اتاق‌، نیزه هایشان را از مقابل در برداشته‌، به تخت سینه فشردند و به احترام او تا نیمه خم شدند. یزید از چارچوب در گذشت و به داخل رفت. چراغ آویزهای بزرگی از رواق ها آویزان بود. طاق نمای گچ‌بری اتاق‌، نقشهایی برجسته را به چشم می تاباند. گنجه ها‌، صندوقچه های خاتمکارِ سیمابگون‌، مخده های ترمه نقش و تختی تزیین شده با جواهرات‌، او را لحظاتی به خود مشغول کردند. آنگاه پیش رفت. بر لبه‌ی تخت نشست. به محاذات دست راستش‌، قلمی زرین با جوهر دیده می شد. کنار آن‌، درجی طلاکوب و قفلی زرین بر آن. نبشته‌ی روی درج را خواند‌، کنجکاوشد. باز آن ندای درونی به او نهیب زد: «درج را بگشای».

در برزخی میان کنجکاوی به گشودن در درج‌، و بی میلی و کلافگی ناشی از بیدار ـ خوابی آرامش افسای نیم شب‌، بانگ برداشت:

ـ نگهبان!

صدای قدمهایی در کاخ طنین انداخت.

ـ در خدمتم سرور من.

ـ خادم این غرفه کجاست؟

ـ ...

-او را بخوان!

-اطاعت‌، مولای من!

اندکی بعد‌، خادم دست به سینه‌، درآستانه‌ی در بود.

یزید با صدایی خسته ـ خواب آلود و زنگدار‌، انگشت اشاره اش را به طرف درج گرفت و فرمان داد:

-باز کن!

خادم که در سیمایش هنوز آثار خواب پریدگی نمایان بود و هراس از عواقبِ احضارِ شبانه‌، رنگ باختگی را نیز بر آن افزوده بود‌، جلورفت‌، دست کاوش به کمر برد‌، کلیدی را با عجله بیرون کشید و با انگشتان مرتعش در سوراخ قفل چرخاند. قفل بازشد. خادم کنار کشید و مانند گناهکاران معترف به گناه خود‌، دست هایش را برهم نهاد‌، پشت قوز کرد و به انتظار‌، سر به زیرافکند.

یزید زیر لب زمزمه کرد:

-مرخص!

خادم نفس زنان از در بیرون زد.

سکوت ماند و یزید. عنوان «مکاتبات خلیفه» بر درِ درج‌، او را برآن داشت تا طومارها و کاغذهای جورواجور آن را بکاود. برخی رونوشت فرمان هایی بودند که معاویه در آن به عزل و نصب فرماندارانش پرداخته بود. بعضی‌، حاوی دستورات و ابلاغیه های او‌، به کارگزارنش در مورد سب و لعن علی و سختگیری به شیعیان‌، در اقطاب سرزمین اسلامی ... دنبال چه می گشت؟ خودش نیز نمی دانست. شاید می خواست به نحوی وقت بگذارند تا پلک هایش گرم شوند. جستجو را ادامه داد... شهادت نامه یی علیه حجر بن عدی؛ همراه با فتوای گردن زدن او. چند نامه به علی بن ابیطالب و پاسخ آنها و سرانجام یک نامه با این سرخط:

«جواب به نامه‌ی معاویه‌، از حسین بن علی ».

تن یزید ناگهان داغ شد. قلبش تند شروع به زدن کرد. نامه های دیگر را سرجایش گذاشت‌، این یکی را به دست گرفت و در پرتو کافوری شمع ها خواندن آغازید:

«اما بعد‌، نامه یی از تو به من رسید که در آن نوشته بودی‌، کار خلافت به تو واگذار شده و من سزاوار آن نیستم؛ ونیز یادآور شده یی که جمعی از قول من به تو سخنانی گفته اند. ای معاویه! آنآن که آن سخنان را به تو گفته اند مردمی چاپلوس‌، متملق‌، خبرچین و فتنه انگیزند. کارشان نمامی است. می خواهند تفرقه در جمع بیندازند. اینان دروغگو و گمراه کننده اند»...


Purchase this book or download sample versions for your ebook reader.
(Pages 1-35 show above.)